هر سخنی که بر زبان آید شاید روزی بر دل نشیند و جاودانه گردد
سلام, راستش بعد از یک سال تصمیم گرفتم یه بار دیگه بیام و فقط خودم حرف بزنم و پشت شعر و ترانه قایم نشم! یک سال پیش که اینجا رو ساختم دقیقا" می دونستم که یه همچین روزی می رسه...یه جورایی به خودم قول داده بودم که حداقل تا ۱ سال اینجا رو نگه دارم چون از وبایی که بی دلیل و بعد از یه مدت کوتاه بسته می شن متنفرم. پس براتون نوشتم!البته گاهی برای شما گاهی برای خودم و گاهی برای خدا!گاهی پشت شعر و ترانه و گاهی پشت داستان و گاهیم پشت پ.ن قایم شدم!!!!به هر حال اینجا پر شده از حرفای بی سر و ته یه دختر شیشه ای و سه نقطه های بی پایان!! از این یک سال خاطرات خیلی خوبی دارم...دوستای خوبی پیدا کردم و از تک تکشون چیزایی یاد گرفتم به هر حال بعد از این یک سال خوبی ک در این وب داشتم تصمیم گرفتم دیگه توی این وب فعالیت نکنم و وب بعد از این آپ (ک تولد یک سالگیشه) دیگه آپ نمی شه.دلیل این تصمیمم اینه که می خوام یه مدت سکوت کنم.می خوام بخونم, ببینم,بشنوم و مهم تر از همه یاد بگیرم.لازمه بیش تر بدونم از همه چیز و همه کس ! وقتش رسیده ک من رو رها کنم و بفهمم ک زندگی محفل ساکت غم خوردن نیست!می رم به امید این ک بازم جمله های امید بخش کسی امید و نشاط رو ب چشمای سردی ک به این صفحه دوخته شده برگردونه.شاید بازم کسی از خدا و عشقش برام بگه.شاید اون کس خدا باشه شایدم نه! از یک چیز مطمئنم اونم اینه ک هر طور شده نمی ذارم این وب حذف بشه!من واقعا" اینجا رو دوست دارم.یک سال پیش شب امتحان قرآن(۱۱ خرداد) بود ک وب نویسی رو یاد گرفتم و همون روز شروع کردم.همه چیز رو تحمل کردم!انتقاد, مسخره,سوالای بی خود و... خیلی از سوالاتم خب من نخواستم ک جواب بدم.دلیل این ک من نمی خواستم سنم رو یا خیلی چیزای دیگه رو بگم این بود ک من فک می کنم واقعا" مهم نیست ک چند سالته یا اسمت چیه...مهم این ک چی فک می کنی واقعا" کی هستی و چی می تونی ب بقیه یاد بدی! در آخر (چون می دونم ک دیگه خسته شدین!!! از دوستای خوبم ک همراهیم کردن خیلی خیلی ممنونم!اول از همه یه تشکر ویژه از دو نفری ک از ابتدای کار وب همراهیم کردن می کنم!یعنی خواهرم مریم و آذین خانم گل...کلا" بچه های ساکتی بودن و نظر نمی دادن ولی خیلی خوب بود ک از دنیای واقعی یکی دو نفر اینجا باهام بودن و از دوستای گل دیگمم ممنونم و خلاصه از همه ی دوستای دیگم ممنونم پ.ن۱:این آپ با یه کمی تاخیر انجام شد پ.ن۲:قولم یادم نرفته برید ادامه مطلب پ.ن۳: ممکنه من بهت بگم : بذار به درد خودم بمیرم اما تو شعور داشته باش نذار بمیرم اینم واسه اونایی ک هنوز نمی دونن مشکل من چیه...!!!! حرف آخر : امیدوارم خدا حافظتون باشه و .... به امید دیدار
به نام تو ای مهـــربان تــــرین
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان منظور پرنده را نفهمید ،اما باز هم خندید. انسان دیگر نخندید.انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبی دور.یک اوج دوست داشتنی. از کتاب : بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ عرفان نظر آهاری به نام او که زندگــی از او رنگ می گیــــــــــــــــــــرد هیچ ! "حسین پناهی"
پ.ن۱:اول سلام!دوم چه خبرا؟؟چه قدر اینجاها ساکت شده!خب واسه این که اینجا از این وضعیت دربیاد من یه برنامه دارم برنامه ای که هر کس این آپ رو می خونه باید توش شرکت کنه!اگه همتون همراهی کنید می تونم یه مجموعه ی خیلی قشنگ واسه هممون جمع آوری کنم توجه توجه: بهترین جمله ,شعر, بیت....یا هر چیز دیگه ای که تو تمام عمر شنیدید چی بوده؟؟اونی که بیش ترین ارتباط رو باهاش برقرار کردین... نکته1:چیزی که می فرستین توی نظر خصوصی باشه که بعد در کنار هم توی یکی از آپام بذارم!(در غیر این صورت تایید نمی شه نکته2:غر نزنین نمی دونم و نمی تونم انتخاب کنم نداریم زوووووریه نکته3:جواب دادن به این سوال واسه هر کسی که این آپ رو می خونه اجباریه!همه...حتی اونایی که معمولا" می خونن و نظر نمی دن...حتی شما دوست عزیز ترانه نوشت: دلم ,دلم گرفته از خودم خودم اسیر غم شدم شدم اسیر قصه ی خودم داشتم خاطره های پارسال ام رو مرور می کردم با این که حرف زدن از گذشته ها فایده ای نداره ولی هیچ وقت نمی تونم خودمو به خاطر اشتباهات پارسالم ببخشم.نمی دونم اگه این وبلاگ و نصیحت های بعضیاتون نبود کی از اون خواب بیدار می شدم!امیدوارم اشتباهات و روزای سال ۸۹ دیگه تکرار نشن.اینجا آینه ی قشنگی واسه اون خاطره های زشته! به نام خدایی که زیباست و زیبایی را دوست دارد سلام به همه ی دوستای خوبم و همراهان همیشگی این وبلاگ! امیدوارم حال همه خوب باشه!فرا رسیدن سال ۱۳۹۰ رو بهتون تبریک می گم.امیدوارم امسال برای شما و خانواده تون سالی پر از شادی,سلامتی,موفقیت و کلی چیزای خوب و مثبت باشه.خیلی خیلی دوستون دارم و بهترین آرزوها رو براتون دارم از خدای خوبم در سال جدید هیچ چیز جز اندیشه ی مثبت و نزدیکی به خودش نمی خوام چون باور کردم که من با این دو خوشبخت ترین آدم دنیام! ممکنه یه هفته نتونم سر بزنم دلم براتون تنگ می شه....خدا حافظ. یادت نره.............................................." برای تازه شدن دیر نیست "
قصه ی برف به تابستان است
و صداقت گل نایابی
به چه کس باید گفت؟
با تو انسانم و خوشبخت ترین
مهدی اخوان ثالث
البته گاهی وقتا بعضی نظرات مخصوصا" خصوصیا آدمو دلسرد می کنه...من نمی دونم چرا هر کس اومد از درد و دلش گفت باید.......؟؟؟؟؟من نمی دونم چرا یه عده نمی تونن بی منظور همدردی کنن؟من نمی دونم چرا بعضیا همه چیز رو با هم قاطی می کنن؟؟؟؟؟ البته هیچ وقت دلم نمی خواست بحث نظرات خصوصی رو وسط بکشم چون دوستای خودم واقعا" حرفای قشنگی توی خصوصی می زدن و مشکل من اساسا" با غیر لینکام بود!
) می خوام بگم ک یه روزی بر می گردم!نمی دونم چه قدر طول می کشه ولی وقتی بر می گردم ک حرفی برای گفتن داشته باشم این اولین تجربه ی وب نویسی من بود و من خیلی بی تجربه بودم! شاید با همین وب برگردم و شاید با یه وب دیگه!شاید با اسم مهتا و شاید با اسم خودم!ولی همیشه یه دختر شیشه ای می مونم و وقتی برگردم دوستام رو خبر می کنم!این وب آپ نمی شه ولی منم گم و گور نمی شم
همین طور ک تا حالا جواب همه ی نظراتون رو دادم از این ب بعد هم نظرات جواب داده می شه ولی خواهشا" خبر آپ ندین چون من سر می زنم ولی تا وقتی لازم ندونم نظر نمی دم...
!از بیتا,پرنا ,آزاده ,عالیه ,سارا ,شیما ,سیما و ...
(اگه اسم کسی رو نبردم ب گلیه خودش ببخشه![]()
)
![]()
![]()

ادامه مطلب
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:
"اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.
پرنده گفت:من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم.اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم.
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن یود.
پرنده گفت:راستی ،چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟
پرنده گفت:نمی دانی ،چقدر توی آسمان جای تو خالیست.
پرنده گفت:غیر از تو ،پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است .درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ،اما اگر تمرین نکند فراموش می شود.
پرنده این را گفت و پر زد.انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش،آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟زمین و آسمان هر دو برای تو بود .اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .آن وقت رو به خدا کرد و گریست.
پ.ن۱:ترانه نوشت رو حتما" بخونین خیلی خیلی باهاش خاطره دارم!(ادامه مطلب)
ادامه مطلب
باز هم هیچ !
دوباره هم هیچ!
ساکت می شویم و شب ها را به روز
و روزها را به شب می رسانیم
و اتفاقات خودشان خواهند افتاد!
انسان روزی بزرگ خواهد شد!
این قدر بزرگ
که به خیانت های بچه گانه اش ،
به این همه تمدن های والا اعتراف خواهد کرد!
خدا کند تا آن روز کشیشی مانده باشد ُ
انجیلی ُ
جایگاهی برای اعتراف... آمین!
کابوس های روسی – از مجموعه چشم چپ سگ
![]()
)![]()
![]()
![]()

پ.ن:از قالب جدید و (البته) موقتیم خوشتون اومد؟؟
| Design By : Night Melody |


